هرگاه صحبت از بیمارى هاى خطرناک مى شود، فوراً به یاد پرفشارى خون ، کلسترول بالا ، بیمارى هاى عروق کرنر و... مى افتیم، در صورتى که بیمارى هاى مربوط به چشم، یکى از مهم ترین عواملى است که باعث شلوغى بیمارستان ها و کلینیک هاى پزشکى مى شود.
در این مطلب تعدادى از بیمارى هاى شایع چشمى را که بیشترین مورد نابینایى نیز مربوط به آنهاست، شرح می دهیم.
در پیرچشمی دامنه تطابق چشم فرد به حدی کاهش می یابد که در نزدیک ترین فاصله ی مورد نظر، بینایی واضح و راحتی نخواهد داشت. پیرچشمی بخشی از روند طبیعی افزایش سن می باشد.
در واقع انعطاف پذیری عدسی های چشم کم می شود و سفت می شوند. ماهیچه هایی که عدسی چشم را کنترل می کنند، ضعیف می شوند و توانایی کافی را برای خم کردن و پهن کردن عدسی ها جهت تمرکز نور روی شبکیه نخواهند داشت، در نتیجه چشم برای تمرکز روی اشیاء مشکل پیدا خواهد کرد.
چشمهای شما با افزایش سن دستخوش تغییراتی میشود. انعطافپذیری بخشهایی از چشم کاهش پیدا میکند و در نتیجه شما نمیتوانید به خوبی بر فاصله نزدیک متمرکز شوید. سلولهای درون مایع زجاجیه چشم به صورت تودههایی در میآیند که باعث ایجاد مگسپران (floater) در میدان دید شما میشود. این تغییر و تغییرات دیگر جزو روند طبیعی سالمندیاست.
در فهرست زیر برخی از مشکلات شایع بینایی در سالمندی آمده است. توجه داشته باشید این تغییرات شامل بیماریهای چشمی مربوط به افزایش سن نمیشود:
ادامه مطلب ...
بسیاری از جانبازان شهر تهران به خوبی به یاد دارند که سه سال پیش مسئولان از ساخت شهرکی متناسب با ویژگیهای جانبازان خبر دادند. از آن زمان تاکنون نه تنها خبری از ساخت این شهرک نشد بلکه به نظر میرسد این طرح نیز مانند بسیاری از طرحهای شهری پس از هیاهوی رسانهای به فراموشی سپرده شد تا امروز که دیگر کسی به سختی از جزئیات و ویژگیهای شهر اطلاعاتی را به یاد میآورد.
ادامه مطلب ...حکایت شده : " زنی درنزد شوهر از مادر شوهر پیرش شکایت کرد وگفت نمی توانم مادرت را تر وخشک کنم باید ازمیان من واو یکی را برگزینی . پسر همسرش را انتخاب کرد و قول داد مادرش را به بیابانی برده ودر آنجا رها کند . آنگاه مادر پیر وناتوان را به دوش کشید و روانه شد . در بیابانی می رفت که ناگهان پایش به سنگی خورد و آخی گفت . مادر نالید : جانم پسرم .قربون پات برم .
گونه ای دیگر : " پسر به خشم آمد و شکم مادر را دریدو قلبش راکند وبه راه افتاد تا قلب را جلو گرگان بیفکند . می رفت که پایش به سنگی خورد وآخی گفت ازقلب صدایی برآمد: « جانم پسرم . قربون پات برم »